عاشورا تمام شد و ما در کوفه نفس مانده ایم ...

چون که « عابس » گرمی هنگامه دید
خون غیرت در رگ و جانش دوید
گفت با خود : مرد باید بود ، مرد
خوش بود از مرد ، استقبال درد
چون به جانش آفتاب عشق تافت
در حریم باده خواران ، بار یافت
دست شوقش دامن ساقی گرفت
و ز کفش جام هوالباقی گرفت
گفت : خواهم در رهت قربان شدن
ترک هستی گفتن و عریان شدن !
گفت : ای آشفته حال پاکباز !
زود آوردی به ما روی نیاز
این چه راه و رسم مستی کردن است ؟
کی زمان ترک هستی کردن است ؟
گفت : ای که جانم فدای جان تو
دست کِی بردارم از دامان تو
کربلا جز سرزمین عشق نیست
مذهب من ، غیر دین عشق نیست
خواهم اینک در دل آتش شدن
چون طلای ناب ، پاک از غش شدن
دید ساقی مستی اش افزون شده ست
پاک از عشق خدا مجنون شده ست
بهر جانبازی ز جان آماده است
خود نخورده باده ، مست افتاده است
تا دل او بیش از این ناید به درد
رفت و فرمان شهادت مُهر کرد
رفت عریان سوی میدان بی شکیب
کاین منم من : عابس بن بو شبیب
بس که کشت و ریخت خون از حد فزون
کشتی خود دید در گرداب خون
لاجرم رو جانب اصحاب کرد
جمله را از گفته اش بی تاب کرد
گفت : ای دُردی کشان می پرست !
پای باید زد به فرق هر چه هست
راه ، کوتاه است و منزل بس قریب
یک قدم مانده ست تا کوی حبیب
چون عَلم از شوق دل افراشتم
این قدم را زود تر برداشتم
شوق او از کف عنان من ربود
و آن زره انداختن از من نبود !
دست اگر از خویش افشانی خوش است
جامه بیرون کن که عریانی خوش است
shia is the way