چون که « عابس » گرمی هنگامه دید

خون غیرت در رگ و جانش دوید

گفت با خود : مرد باید بود ، مرد

خوش بود از  مرد ، استقبال درد

چون به جانش آفتاب عشق تافت

در حریم باده خواران ، بار یافت

دست شوقش دامن ساقی گرفت

 و ز کفش جام هوالباقی گرفت

 گفت : خواهم در رهت قربان شدن

ترک هستی گفتن و عریان شدن !

گفت : ای آشفته حال پاکباز !

زود آوردی به ما روی نیاز

این چه راه و رسم مستی کردن است ؟

کی زمان ترک هستی کردن است ؟

گفت : ای که جانم فدای جان تو

دست کِی بردارم از دامان تو

کربلا جز سرزمین عشق نیست

 مذهب من ، غیر دین عشق نیست

خواهم اینک در دل آتش شدن

چون طلای ناب ، پاک از غش شدن

دید ساقی مستی اش افزون شده ست

پاک از عشق خدا مجنون شده ست

بهر جانبازی ز جان آماده است

خود نخورده باده ، مست افتاده است

تا دل او بیش از این ناید به درد

رفت و فرمان شهادت مُهر کرد

رفت عریان سوی میدان بی شکیب

کاین منم من : عابس بن بو شبیب

بس که کشت و ریخت خون از حد فزون   

کشتی خود دید در گرداب خون

لاجرم رو جانب اصحاب کرد

جمله را از گفته اش بی تاب کرد

گفت : ای دُردی کشان می پرست !

پای باید زد به فرق هر چه هست

 راه ، کوتاه است و منزل بس قریب

یک قدم مانده ست تا کوی حبیب

 چون عَلم از شوق دل افراشتم

این قدم را زود تر برداشتم

شوق او از کف عنان من ربود

و آن زره انداختن از من نبود !

دست اگر از خویش افشانی خوش است

جامه بیرون کن که عریانی خوش است