برنامه سازمان سیا برای «کنترل مغزها» در جهان

برنامه سازمان سیا برای «کنترل مغزها» در جهان
توطئه نظام سرمایهداری علیه فلسفه
تاریخ غرب سرشار از توطئه نظامهای سیاسی برای «کنترل مغزها» است و نظام لیبرال سرمایهداری بیشترین سهم را در این تاریخ به خود اختصاص داده است. خطوط اصلی این توطئه، در اروپای دهههای 1920 و 1930 بسیار برجسته است؛ عصری که خدمتگذاری روشنفکران و فیلسوفان به نظامهای سیاسی برای «منطقی کردن سلطه» شدت گرفت.
دو کتاب مهم کارل کروز با عناوین آخرین روزهای بشریت و سومین شب والپورژیس که از آن دوران به جا مانده، نشان میدهد چگونه فیلسوفان و روشنفکران آلمانی با بافتن «دروغ های وقیحانة تبلیغاتی» سعی میکردند تا رژیم هیتلری را سر پا نگه دارند.{۱} کروز همچنین در مجلهاش که مشعل نام داشت، از روشنفکرانی که به ایدئولوژی فاشیستی نازیسم مشروعیت میدادند به مثابه «ماشین احمق سازی» یاد میکرد:
آدمهایی باهوش، شیک، متشخص و خوش صحبت که از فرهنگ و فلسفه و استدلال استفاده میکردند تا خیلی آبرومندانه در رسانهها و دانشگاهها، جنایات هیتلری را توجیه کنند. مزدورانی که از تعالی دم می زنند.{۲}
کروز از کسانی سخن میگفت که «دکانشان دفاع از نظرات رایج و مسلط است.» این موجودات وقتی ظهور می کنند که «نیاز به استدلال های ظاهر فریب و ساختگی و همچنین، ضرورت تحسین پذیر کردن اعمال شرمآور و نفرت انگیز پدید آمده باشد.»{۳} کروز میگفت وقتی که نوشتن و سخنوری برای خیلی ها دیگر وسیله ای برای «جستجوی حقیقت» نیست، به ابزاری برای اغوا و دروغ گفتن به دیگران و همچنین به خویشتن مبدل میگردد. آلن آکاردو، یکی از نویسندگان کتاب مشهور روزنامه نگاران روزمره و فقر روزنامه نگاران معتقد است تصویری که کارل کروز از روشنفکران در آلمان 1930 برجسته میکند، دقیقا همان موقعیتی است که امروزه رسانهها با کمک فیلسوفان و روشنفکران، تحت عناوین «مدرن» به خورد مردم میدهند و آنان را تحمیق می کنند تا به خدمت منافع ابرقدرتها دربیاورند. به عقيده کروز، تمايل طبيعي مطبوعات، خود فروشي در برابر نظم موجوداست. او با وسواس خاصي تاکيد مي کرد که:
من از نظر اخلاقي، دختران خود فروش را بالاتر از سرمقالهنويسان ليبرال قرار مي دهم و به نظر من پااندازها به ناشران مطبوعاتي شرف دارند.{۴}
دهه 1930 بربریت مدرن در سراسر دنیا اوج گرفته بود و بسیاری از فیلسوفان آن را با ایده های خود «بزک» میکردند.
در سال 1932، نویسندهای فرانسوی که پل نیزان نام داشت، مانند کارل کروز، علیه له شدن مردم، خصوصا طبقه ضعیف زیر ایدههای روشنفکری شورید و گفت که فیلسوفان و روشنفکران غربی از راه فرهنگ و ادبیات، مردم را بازیچه قرار میدهند. در کتاب سگهای پاسبان، نیزان به مثابه یک نویسنده جدلگرا ظاهر می شود.{۵} او به روشنفکران و فیلسوفانی که خود را «کفیل حقیقت» میدانند، حمله می کند و با زبانی نیشدار مینویسد در دنیایی که به گونهای وحشیانه به ارباب و بنده تقسیم شده است، آنان پنهان و آشکار در جهت توجیه سلطه و منافع قدرتمندان حاکم حرکت می کنند و «دیگر هیچ جایی برای بیطرفی متفکران باقی نمانده است.»{۶}
پل نیزان از سال 1935 در نشریه اومانیته و از مارس 1937 در روزنامه سوسوار پیرامون «خودفروشی فیلسوفان و روشنفکران» به نظام سرمایهداری افشاگریهای فراوانی کرد. پافشاریهای او برای یافتن نیمه پنهان رویدادها، مشهور بود؛ همچنین نزاعهایش نیز با دیگر روزنامه نگاران درباره پنهان کردن حقایق. نیزان اعتقاد داشت نظام سرمایهداری (بورژوازي) بايد فرهنگ و آگاهي مردمي که بر آنها فرمان ميراند را پايين آورد{۷} تا بتواند به حکومت خود ادامه دهد:
از فلسفه تا مطبوعات بورژوا، همه برگه ماموريت نسبتا مشابهای دارند: هر يک ماموريت دارد تا با خوب نشان دادن، نجيب نماياندن و توجيه يک حکم، آن را بقبولاند.{۸}
اگر کارل کروز بیشتر به همآغوشی فیلسوفان با فاشیسم سیاسی نازیها می پرداخت، پل نیزان سرسپردگی آنان را در برابر سرمایه داری غرب نقد می کرد. شاید نیزان یکی از نخستین کسانی باشد که بطن سیاست نظام لیبرال سرمایهداری را برای «اجیر کردن فلسفه» دریافته باشد:
روشنفکران به کمک فرهنگ سرمایهداری میآیند تا با «جنگ فلسفی»، «فریب فرهنگی» و «مانورهای بزرگ» مردم را تحمیق کنند و توانایی آنان برای «درک واقعیت» را از بین ببرند.{۹}
«ماشین احمقسازی» غرب چگونه کار میکرد؟! ماشینی که کروز و نیزان، هر یک از نقطه عزیمتی متفاوت، اجزای ساختاری آن را رسم کردهاند. میشود به مثال نیزان درباره واژه «صلح» که میان فرانسویها معروف است، رجوع کرد. او معتقد است از هنگام نزاع میان اتیوپی و ایتالیا در دهه 1930، «صلح» در غرب بازیچه سیاست شده و معنای آن «لگدمال کردن مردم ضعیف» و حاکمیت خشونت است، برای استعمار بیشتر ضعفاء.]9[ نمونة این «حاکمیت خشونت به نام صلح» هنگامی بود که اروپاییها در ژوئیه 1935 حمله به اتیوپی را صلحآمیز خواندند و به روایت نیزان «بریتانیا و فرانسه تلاش خواهند کرد که اتیوپی را قانع کنند تا به گونهای صلحآمیز فتح گردد!»{۱۰}
بازی را عوض کن!
همان هنگامی که منتقدان اروپایی -که پارهای از آنان مزاجی چپگرا داشتند- فیلسوفان غرب را متهم به بافتن توجیهات فلسفی در جهت تثبیت سیاستهای نظام سرمایهداری میکردند، بزرگترین فیلسوف آمریکا از همکاران خود خواست تا به خاطر آمریکا زمین بازی فلسفه را عوض کنند. جان دیویی خطاب به فیلسوفان گفت که آنان باید به نفع ایدئولوژی لیبرال سرمایهداری (دموکراسی)، «سوالات محوریِ فلسفه» را تغییر دهند. به جای سوالهایی مثل «چه چیزی به ما اجازه میدهد تا به نفع دموکراسی استدلال کنیم؟»، آنان باید تنها از اینکه «چه چیزی در خدمت دموکراسی است؟» بپرسند. کوشش دیویی آشکارا ناظر به این معنا بود که دیگر نباید از ماهیت و بنیانهای نظری دموکراسی سوال کرد. دیگر نباید توضیح داد که بر چه اساسی ما در دفاع از ماهیت دموکراسی سخن میگوئیم. او میگفت فلسفه باید دربست و دست به سینه، در خدمتِ دموکراسی انجام وظیفه کند و البته، انجام وظیفه او هم یک مسالة «دست دوم» است. چرا؟ چون دیگر «لیبرال دموکراسی» نیازمند «توجیه فلسفی» نیست، اما به «بیان فلسفی» محتاج است! دیگر «فلسفه» پیشتاز نیست، بلکه «سیاست» در اولویت است و فلسفه از پی آن میآید. ریچارد رورتی، شارح نظریة پراگماتیسم دیویی میگوید شاید فیلسوفی «دلش بخواهد» نظریهای فلسفی بسازد که با نظام مطلوب او، یعنی نظام لیبرال دموکراسی هماهنگ باشد. چنین فیلسوفی نباید به کاوش فسلفی در باب لیبرال دموکراسی دست بزند و فکر کند که بنیادهای فلسفی، برتریای نسبت به نهادهای لیبرال دموکراسی دارند، بلکه قضیه برعکس است:
فیلسوفِ لیبرال دموکراسی، «سیاست» را در اولویت قرار میدهد و بعد فلسفهای میپردازد که با آن سیاست بخواند.{۱۱}
تشویق فیلسوفان به تعظیم و سرسپردگی در برابر ایدئولوژی لیبرال دموکراسی شبیه آن چیزی است که «مصالحة جفرسونی» مینامند و چندان بیگانه با اصل و اساس سنت فکری آمریکا نیست. پراگماتیستها وقتی از «اعلامیه استقلال آمریکا» و «قانون ویرجینیایی آزادی مذهب» نوشته توماس جفرسون{۱۲} سخن میگویند، معتقدند که فراخواندن انسانها به قربانی شدن در برابر مصلحتهای آمریکا، سابقهای تاریخی دارد. از نقطه عزیمت فلسفه روشنگری همه انسانها بر اساس سرشت طبیعی خود دارای «وجدان» هستند. همین فلسفه هم انسانها را در سیاست عمومی دعوت به رفتار سکولار میکند. یعنی، باید در سیاستورزی اعتقاداتشان را کنار بگذارند. حال، اگر آدمیان در وجدان خود اعتقاداتی را یافتند که با آموزههای لیبرال دموکراسی در تضاد بود، باید چه کنند؟! رورتی پاسخ میدهد سخن گفتن از «وجدان» پرت و پلاست و کسانی چون جفرسون از شهروندان میخواهد که «وجدان خود را در محراب مصلحت عمومی لیبرال دموکراسی قربانی کنند.»{۱۳} همین تعارضات، بعدها اصل مفاهیمی مانند «وجدان»، «سرشت طبیعی بشر» و... را در فلسفه غرب از اعتبار انداخت. به روایت رورتی، پیشنهاد جان دیویی نیز ادامه منطقی رویکرد توماس جفرسون بود که در سالهای جنگ سرد جدی گرفته شد. بر پایه این پیشنهاد راهی جز بستن باب پرسشهای فلسفی پیرامون ماهیت ایدئولوژیک غرب، یعنی «دموکراسی» نماند. دیگر، فیلسوفی مجاز نبود که از ماهیت دموکراسی لیبرال بپرسد یا حتی در جستجوی بنیانهای فلسفی برای آن باشد. تنها یک راه ممکن بود و آن اینکه فلاسفه و متفکران در بادی امر، ایمان و یقین قطعی خود را به سیاست آمریکا اظهار کنند و بعد، اگر دلشان خواست، برای آن ایمان ایدئولوژیک، توجیهات فلسفی بسازند! با نظریه جفرسون، «وجدان» ابتدا در حوزه عمل سیاسی نفی شد و سپس با پیشنهاد دیویی، از عرصه نظریهپردازی آمریکایی کنار رفت.
عصر خودفروشی فیلسوفان
آنچه آمریکاییها آن را سلامت عقل و خرد میپندارند، در حقیقت چیزی جز دیوانگی نیست.
جوزف هِلِر، دستگیری شماره 22
آمریکا، سنتی فرهنگی را پایه گذاشت که «ادامه منطقی» آن روز به روز به سوی ویرانی عقلانیت و انسانیت میرفت. عصر جنگ سرد را باید عصر اوج «خودفروشی فیلسوفان» به نظام لیبرال سرمایهداری دانست. آنچه که پل نیزان کوششهای عمدی فیلسوفان برای «نابودی توانایی درک واقعیت توسط مردم» لقب میداد، هر روز صورتبندی تازهتری مییافت. از سال 1947 که جنگ سرد آغاز شد، آمریکا در پی ایجاد نظامی سیستماتیک برای شکار فیلسوفان و روشنفکرانِ خدمتگذار به ایدئولوژی لیبرال سرمایهداری بود. در اینجا، تنها به خطوط کلان این فرآیند اشاره میکنم و شرح مشروح آن را به مجالی دیگر وامیگذارم.
ابتدای دهه 1950، چهره جهان دو قطبی نمایان گشت. یک سو، ایالات متحده آمریکا در قامت مظهری تمام عیار برای ایدئولوژی لیبرال سرمایهداری ایستاده بود و «بلوک غرب» را نمایندگی میکرد، سوی دیگر، اتحاد جماهیر شوروی حضور داشت و سمبل ایدئولوژی کمونیستی به شمار میرفت. هنگامی که این دو ابرقدرت پذيرفتند از حمله نظامی به حوزههاي نفوذ سیاسی و اقمار يکديگر اجتناب ورزند، جنگ سرد و نزاع بر سر بقاء يا نابودي ایدئولوژیک سرگرفت؛ نزاعی که به رقابت سايهوار ميان سازمانهاي جاسوسي دو ابرقدرت منجر گشت و از آن با عنوان «جنگ سایهها» یاد میشود.
شبح کمونیسم، خواب را از آمریکا ربوده بود. جاذبه ایدئولوژی کمونیستی، اروپا و آمريکا را درمینوردید و احزاب کمونيست اروپايي به ويژه در ايتاليا و فرانسه، به سبب مبارزات ضدفاشيستي خود، هر روز قدرتمندتر، محبوبتر و بزرگتر مي شدند. در این میان، ایالات متحده راهاندازی کارزارهای فکری و روانی را در دستور کار سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا قرار داد. تابستان سال ۱۹۵۰، تاریخی جدید در حوزه «کنترل مغزها» آغاز شد. نسبنامه تاریخی کنترل مغزها در غرب، البته به لژهای فراماسونری در قرن هجدهم و نوزدهم میرسد؛ لژهایی که به روایت ویل دورانت در کتاب تاریخ تمدن و بروک مازلیش در کتاب و سنت روشنفکری در غرب، انقلاب فرانسه و انقلاب آمریکا را رقم زدند و به روایت این مورخان تئوریسینهای آن «فاقد شعور تاریخی» بودند.{۱۴} در رساله «تئوری ماسونی علم» به شرح این آراء و فرآیند پرداختهام.{۱۵}
دقیقا در نیمه قرن بیستم، با تاسیس کنگره آزادي فرهنگی در برلین توسط سیا، عصری سیاه در تاریخ فکر آغاز میشود که روی عصر رنسانس را سفید کرده است. از این مقطع، «جنگهای کثیف» در عرصه فرهنگ و فلسفه به راه افتاد. مراد از جنگهای کثیف آن بود که سیا برای پیشبرد جنگ سرد، در کشورهای بیگانه پولهای فراوانی را در اختیار فیلسوفان، نظریهپردازان، روشنفکران، هنرمندان، محافل دانشجویی، اتحادیه های کارگری و رسانه ها میگذاشت تا آنان با ترکیبی از پنج مولفه فلسفه، فرهنگ و هنر، رسانه، دانشگاه و کارگاههای آموزشی، یک چتر معرفتی علیه ایدئولوژی کمونیسم و برای تبلیغ لیبرال سرمایهداری بسازند.
در باب جنگهای کثیف در عرصه فرهنگ و فلسفه تا امروز آثار متنوعی منتشر شده است، اما شناخت سیاست و عملیات اجیر کردن فیلسوفان و عالمان در عصر جنگ سرد نیاز به دامنه پژوهشی گستردهتر دارد؛ ماجرایی که کمتر نوری بر پشتصحنه آن تابیده شده است. کتاب توطئه لیبرال: مبارزه برای کنترل مغزها{۱۶} از پیتر کولمن که سال 1989 و کتاب جنگ سرد فرهنگی{۱۷} اثر فرانسیس ساندرس که سال 1999 در لندن منتشر شدند، غوغایی به پا کرد. منتقدان مشهوری چون ویلارد منس، این آثار و بالاخص کتاب ساندرس را یکی از «حیرتآورترین» کتابهایی دانستهاند که درباره سرویس اطلاعاتی ایالات متحده در اروپا به بازار کتاب آمده است. در فاصله دو ماه، از اکتبر تا دسامبر 1977، گزارش کارل برنستين در ماهنامه رولین ستون{۱۸} و گزارش سه قسمتی جان کرودسن برای روزنامه نيويورک تايمز{۱۹} که هر دو اسنادی سری از پیوندهای سازمان سيا با رسانهها و روزنامهنگاران را در جنگ سرد منتشر کردند، طوفانی به پا کرد. نشریاتی چون واشنگتن پست، نیویورک تایمز، لسآنجلس تایمز، فاينانشال تايمز، لوموند دیپلماتیک، تیکون و... پژوهشهایی را منتشر کردهاند که به آنان خواهیم پرداخت. حتی هانس رودیگا مینوف که 3 سال از عمرش را در آرشیوهای فوق سری سیا گذرانده، فیلمی مستند درباره جاسوسی اسطورههای هنری غرب برای سرویسها جاسوسی ایالات متحده ساخت که به نام کلکسیون سیا مشهور گشت و روز 29 نوامبر 2006 از شبکه فرانسوی- آلمانی آرته پخش شد.{۲۰} هر یک از این محصولات، تصویر واقعی پدیده جنگهای کثیف روشنفکری، خودفروشی فکری و معاملات آکادمیک پشتپرده در بازار سرمایهداری را وضوح بیشتری میبخشند.
از سال 1945 که جنگ جهانی دوم پایان یافت و هری ترومن نیز به عنوان سیوسومین رییس جمهور ایالات متحده سوگند یاد کرد، عملیات مخفی جاسوسی برای مهندسی افکار عمومی چهره دیگری به خود گرفت. با تاسیس سازمان جاسوسی سیا در سال 1947، آمریکا برای پیشبرد این عملیات رقمی معادل 34 میلیون دلار خرج کرد{۲۱} تا فیلسوفان و آکادمیسینهایی نظیر توماس کوهن، آیزایا برلین، کارل پوپر، ریمون آرون، هانا آرنت، جيمز برنام، ریچارد رورتی، سیدنی هوک، دانیل بل، آرتور شلزينگر جونيور، والت ويتمن روستو، رابرت کانکوئست، هنري لوس، ايروينگ کريستول، رينهولد نيبور و... در دو طیف برای اثبات حقانیت ایدئولوژی لیبرال سرمایهداری به ساخت و ساز بنیانهای معرفتشناختی، فلسفی، جامعهشناختی و فرهنگی بپردازند. عدهای مانند برلین و پوپر انرژی خود را صرف ساختن مغز فلسفی لیبرالیسم و ابطال فلسفه مارکس کردند. عدهای هم چون ریچارد رورتی به بنا کردن ایدئولوژی سوسیال دموکراسی پرداختند تا جوهر مبارزات چپگرایانه مسخ شود و یک «ایدئولوژی چپ آمریکایی» ظهور کند.
کارل پوپر، فیلسوف علم اتریشی- انگلیسی (1902-1994.م) که نسبی یهودی دارد، از ابتدای جنگ سرد با آراء خود در باب «انقلاب علمی» به چتر معرفتی سازمان سیا پیوست و «در دفاع از علم و عقلانیت» تئوری «ابطالپذیری» را ساخت. او گفت عقلانیت یعنی «ابطال کردن» نظریهها و نظریهای علمی است که با تجربه ابطال شود! اگر فرضیهای خود را به حقیقت نزدیک ببیند و امکان بقا آن فراهم شود، خطرناک است، چون با روح نسبیتگرایی غرب سازگار نیست. از این رو، پوپر با رد هرگونه قطعیت علمی نتیجه میگیرد که همه فرضیههای ایدئولوژیک باید آماده زوال و نابودی باشند و اگر آموزههای خود را حقیقت بپندارند، سبکسری کردهاند. پوپر دنیایی را تصویر میکند که هیچ دانایی و دانش مطمئنی در آن وجود ندارد و معتقد است که ایثار و شهادت در راه فرضیههایی که روزی زوال آنان فرا میرسد، عین دیوانگی است! به صراحت میگوید که اینگونه آراء باید از سرزمین اندیشهها اخراج شوند.
از چنین بنیان فکریای است که پوپر در فلسفه سیاسی خود «اصلاحطلبی لیبرال» را جایگزین «انقلابیگری رادیکال» میکند. میگوید «تغییرات مسالمتآمیز» چارچوبی به وجود می آورد که اصلاحات بعدی را ممکن می سازد. درکتاب مشهورش، یعنی جامعه باز و دشمنان آن، قهرمانان تاریخ فلسفه چون افلاطون، هگل و مارکس را به پای میز محاکمه میکشاند و به روایتی، با حمله به نقات قوت فلسفه کمونیسم، کمر قول چپگرای عالم را شکست. او کیفرخواستی علیه هرگونه «آرمانشهر» صادر میکند، اما در آخر، خودش دموکراسی را آرمانشهر جامعه باز میخواند و همه را به سوی پذیرش نظام لیبرال سرمایهداری آمریکا دعوت میکند؛ آرمانشهری که هر لحظه امکان زوال و نیستی آن میرود!
پوپر در ایران حکم «پدرخوانده جامعه باز» را برای روشنفکران دینی دارد تا جایی که آنان به جناح پوپریستها مشهور شدهاند و از سال 1365. عبدالکریم سروش میگوید بنمایه آموزههای پوپر ساختار فکری او و کسانی چون مصطفی ملکیان را ساخته است.{۲۲}
یادداشتها:
{1} کارل کروز، طنزنویس و منتقد اتریشی (1936- 1874)، نویسنده کتابهای آخرین روزهای بشریت و سومین شب والپورژیس و ناشر مجله مشعل بود. کتاب سومین شب والپورژیس، پس از هفت دهه در سال 2005 با مقدمه فیلسوف معاصر فرانسوی، ژاک بوورس، در فرانسه تجدید چاپ شد.
{۲} آکاردو، آلن. «فراخوان به مقاومت». لوموند دیپلماتیک، اوت 2005. آکاردو در این مقاله دیدگاههای کارل کروز را شرح میدهد و مینویسد: «همه اجزاي سازنده حماقت وحشتناکی که کارل کروز، در مجلهاش مشعل و در کتاب هايش مدام آن را تقبيح مي کرد، در دنياي امروز عملا همچنان فعال و اغلب حتي تقويت هم شده است.»
{۳} پیشین.
{۴} پیشین.
{۵} پل نیزان (Paul Nizan )، نویسنده و منتقد فرانسوی (1940- 1905)، صاحب رسالة سگهای پاسبان (1932)، نویسنده رمان اسب تروا (1935) و کتابهای آنتوان بلوايه و وقايع سپتامبر (1939)، دبیر بخش دیپلماتیک و نقد ادبی روزنامههای اومانیته(1935) و سوسوار (1937) بود که نزدیکترین رفیق و همنشین ژان پل سارتر به شمار میرفت. نیزان در 16 سالگی، هنگام تحصیل در مدرسه هنری چهارم با سارتر آشنا شد و هر دو، در سال 1924 برای تحصیل در رشته فلسفه به مدرسه عالي فرانسه (اکول نرمال سوپريور) رفتند و در دوره دانشجویی، با یکدیگر مجله دانشسرا را منتشر میکنند. در این دوران، نیزان و سارتر با امانوئل مونيه و ريمون آرون همکلاس بودند و این چهار چهره برجسته فرانسوی در سال 1928 از دانشسرای عالی فارغالتحصیل شدند. دو تن از اين چهار تن نيمه دوم قرن را نديدند: نيزان در ۱۹۴۰ با ترکش نخستين گلولههای توپها در جنگ جهانی دوم کشته شد و مونيه در سال ۱۹۵۰ ديده از جهان فرو بست. نیزان را که فرانسه امروز به مانند «نابغهای جوانمرگ» ستایش میکند، در ایران ناشناخته است؛ چه اینکه تنها یک کتاب از او (آنتوان بلوایه) در دهه 1330 در ایران ترجمه و چاپ شد.
{۶} نیزان، پل. سگهای پاسبان. چاپ دوم. فرانسه: نشر آگون (Agone)، 1998، صفحه 55
{۷}نیزان، پل. «دشمن عمومی شماره 1». نگاهها، 14 مارس 1935، در کتاب: ماتیو، آن. مقالات سیاسی و ادبی پل نیزان. جلد اول. فرانسه: نشر ژوزف ک، 2005
{۸}سگهای پاسبان، صفحه 107
{۹} نیزان، پل. عدن عربی. فرانسه: نشر سوی، کلکسیون پوئن، پاریس 1990، صفحه 111
{۱۰} نیزان، پل. «میراث مونیخ». روزنامه سوسوار، 15 مارس 1939
{۱۱} رورتی، ریچارد، اولویت دموکراسی بر فلسفه. ترجمه خشایار دیهیمی. تهران: طرح نو، چاپ دوم، 1385، صفحه 64
{۱۲} Thomas Jefferson, Notes on the State of Virginia, Query XVII, in The Writings of Thomas Jefferson, ed. A. A. Lipscomb and A. G. Bergh (Washington D. c., 1905), 2:217.
{۱۳} اولویت دموکراسی بر فلسفه، صفحه 17
{۱۴} نک: الف) دورانت، ویل. «عصر ولتر». تاريخ تمدن. ترجمه سهيل آذري. تهران: سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي، چاپ دوم، پاييز 1369، صص 694-723 . ویل دورانت درباره دنی دیدرو، سردبیر و ویراستار دایرهالمعارف فرانسه مینویسد: ««فيلسوفا عموما، و ديدرو خصوصا، فاقد شعور تاريخي بودند و به خويشتن رنج تحقيق نمي دادند تا دريابند مقدماتي كه با آن ها به پيكار برخاستهاند چگونه پديد آمدهاند و گذشته از ساخته هاي كاهنان و كشيشان، كدام احتياجات بشري به اين مقدمات هستي و دوام بخشيده است... دشمني آنان با دين بيش از آن بود كه بتوانند هنگام نوشتن دايره المعارف – كه مستلزم بي طرفي است – از كينه و غرض ورزي دوري جويند.» ب) برونوفسكي، جيكوب و برك مازليش. سنت روشنفكري در غرب. ترجمه ليلا سازگار. تهران: انتشارات آگاه، 1379، صص 534-535.
{۱۵} فضلینژاد، پیام. «تئوری ماسونی علم». خبرگزاری فارس، (بازیابی: 23 اردیبهشت 1388)، از:
http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8712121709
{۱۶} Peter Coleman, The Liberal Conspiracy: The Congress for Cultural Freedom and the Struggle for the Mind of Postwar Europe, London: Collier Macmillan Publishers, 1989, 333 pages
{۱۷} Frances Stoner Saunders, The Cultural Cold War: The CIA and the World of Arts and Letters, London: The New Press, 2000
{۱۸} Carl Bernstein, The CIA and the Media, Rolling Stone, 20, October 1977
{۱۹} A) John M. Crewdson and Joseph B. Treaster, The CIA's 3-Decade Effort to Mold the World's Views, New York Times, 25 December 1977, pp. 1, 12
B) Terrence Smith, CIA Contacts With Reporters, New York Times, p. 13
C) Crewdson and Treaster, Worldwide Propaganda Network Built by the CIA, New York Times, 26 December 1977, pp. 1, 37
D) Crewdson and Treaster, CIA Established Many Links to Journalists in U.S. and Abroad, New York Times, 27 December 1977, pp. 1, 40-41
{۲۰} Wir alle haben für die CIA gearbeitet, By: Hans-Rüdiger Minow, Arte, 29 November 2006
{۲۱} Frances Stoner Saunders, The Cultural Cold War: The CIA and the World of Arts and Letters, London: The New Press, 2000
{۲۲} هفتهنامه شهروند امروز، شماره 64، 31 شهریور 1387، مصاحبه با عبدالکریم سروش
shia is the way